الملا فتح الله الكاشاني

154

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

حريصى بتعليم وقت آن يا معنى آنست كه زعم ايشان آنست كه تو دوست دارى آن سؤال را و مايل و راغبى و حال آنكه تو از اين سؤال كارهى به جهت آنكه موقنى به آنكه اين از علم غيب است كه حقتعالى استتار آن فرموده بعلم خود و هيچكس را بر آن مطلع نساخته * ( قُلْ ) * بگو ديگر باره از روى تاكيد و مبالغه * ( إِنَّما عِلْمُها ) * جز اين نيست كه علم قيامت * ( عِنْدَ اللَّه ) * نزديك خدايست و آن را از براى خود برگزيده و به خود اختصاص داده و هيچ پيغمبر مرسل و ملك مقرب را بر آن اطلاع نداده * ( وَلكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ ) * و ليكن بيشتر مردمان * ( لا يَعْلَمُونَ ) * نميدانند كه آن را جز خداى نميداند و نزد جبائى آنست كه مراد بقوله * ( قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي ) * علم است بوقت قيامت و بقوله * ( قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّه ) * علمست بكيفيت و هيئت آن و تفصيل آنچه در او است پس تكرار نباشد و بعد از ذكر اين توجيه كه مقتضى عدم تكرار است گفته اين آيه دالست بر بطلان قول مجبره و رفضه كه ميگويند ائمه معصومين صلوات اللَّه عليهم مخصوص اند بامامت واحدا بعد واحد تا بقيامت زيرا كه اگر چنين باشد لازم آيد كه ائمهء آخر علم بقيام قيامت داشته باشد و اين خلاف قول حقتعالى است كه * ( قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّه ) * و اين وجه ناموجه است زيرا كه ممتنع نيست كه آخر ائمه بداند كه امامى بعد از او نخواهد بود و اگر چه نداند وقت قيام قيامت را زيرا كه او علم بموت خود ندارد و اينجواب گاهى است كه ساعت قيامت وقت فناء خلق باشد و اگر عبارت باشد از وقت حشر بلا شبهه شبههء جبائى زايل مىشود زيرا كه هر گاه امام دانسته باشد كه خلق بعد از وفات مبعوث ميشوند واجب نيست به آنكه عالم باشد كه حشر خلايق كى باشد و مع ذلك در روايت واقع شده كه تكليف زايل خواهد شد نزد موت آخر ائمه به جهت ظهور اشراط ساعة و امارات قيام آن مانند طلوع شمس از مغرب و خروج دابه و غير آن و با وجود اين جايز است كه هيچ كس علم بوقت قيام قيامت نداشته باشد بعينه در وسيط آورده كه اهل مكه گفتند كه اى محمد ( ص ) خداى تو چرا خبر نميدهد كه نرخ اطعمه و امتعه و اشربه كى گران و ارزان مىشود تا در ارزانى چيزى بخرى و در گرانى بفروشى و ربح بسيار از آن ممر بيابى آيه آمد كه * ( قُلْ لا أَمْلِكُ ) * بگو اى محمد ( ص ) نميتوانم * ( لِنَفْسِي ) * براى نفس خود * ( نَفْعاً ) * جر منفعتى * ( وَلا ضَرًّا ) * و نه دفع مضرتى اين اظهار عبوديت است و تبرى از ادعاى علم بغيوب يعنى من هيچ امر غيبى عالم نيستم * ( إِلَّا ما شاءَ اللَّه ) * مگر آنچه خداى خواهد كه مرا تعليم دهد آن را * ( وَلَوْ كُنْتُ ) * و اگر بودمى كه * ( أَعْلَمُ الْغَيْبَ ) * دانستمى غيب را * ( لَاسْتَكْثَرْتُ ) * هر آينه طلب بسيار كردمى * ( مِنَ الْخَيْرِ ) * از مال و منفعت و غير آن * ( وَما مَسَّنِيَ السُّوءُ ) * و نرسيدى به من هيچ بدى از فقر و